بارانباران، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 1 روز سن داره

فرشته مهربون من

17 ماهگی قند عسلم

  عزیزکم  17 ماهگیت مصادف شد با شروع یه بیماری   تو هنوز خواب بودی که بابایی از سر کار اومد با یه ماشین قرمز خوشگل که برات خریده بود    با کلی ذوق و شوق منتظر بیدار شدنت بودیم تا عکس العملت رو ببینیم ولی وقتی بیدار شدی تنت داغ داغ بود دلم بد جوری اشوب شد و سریع به دکترت زنگ زدم و گفت تا نیم ساعت دیگه هستش    هول هولکی و بدون امادگی رفتیم مطب معاینت کرد و گفت چون هیچ علائم دیگه ای نداری و فقط تب داری تا 2 روز تبت رو کنترل کنیم و اگه بر طرف نشد   ازمایش بدیم   وااای خدا بازم مریضی و از همه بدتر بازم تب خیلی اون 2 روز سخت گذشت خییییلی   همش تا نزدیک ب...
8 آذر 1391

دعوت

   خیلی بلا شدی   خییییلی    اینجا داشتی با زیرکی منو دعوت به بازی میکردی منم دوربین رو گذاشتم کنار و اومدم حسابی با هم کشتی گرفتیم و دنبال بازی کردیم   دوستت دارم دخملکم ...
8 آذر 1391

15ماهگی

١٥ ماهگیت مبارک قند عسل مامان قربون دختر 15 ماهه خودم بشم که این روزها منو با قدمهای کوچولو و نازش غرق شادی میکنه خدایا مرسی بابت تمام لحظه های قشنگ دوستت دارم هوااااارتا ...
8 آذر 1391

روزهای بد

میدونی قند عسلم بعضیا بهم میگن خیییلی وبلاگت خالی از خبرای بده   خبرای بد مثل مریض شدنت   شاید راست میگن ولی خوب من دوست داشتم وبلاگت پر از عکسها و خبرای خوب باشه  ولی روزهای بد هم وجود داره   پس بهتره بدونی که تا حالا 2 بار مریض شده بودی که با این یکی میشه 3 تا   اولیش که 11 ماهگیت بود و تب کردی من و بابایی به معنی واقعی داغون شدیم دکتر ازمایش خون و ادرار خواست که خیییلی ماجرا داشت و دلمون خون شد تا تموم شد  ولی خدا رو شکر هیچ مشکلی نبود  3 روز طول کشید وبعد از تموم شدن تبت یه دونه های خیلی کوچولو زیر پوستی زدی   دومیش 13 ماهگیت بود که بازم تب کردی ...
8 آذر 1391

دخمل د دری من

 یه روز حسابی بهونه گیری میکردی و حسابی بیحوصله بودی   دیگه کم کم داشت از سرم دود بلند میشد تا کاشف به عمل اومد که دلت هوااای بیرون کرده و به رفتن تو پارکینگ هم راضی شدی   قربونت برم   ...
22 آبان 1391

یه روز خوب

این روزها تا غیبت میزنه میدونم که داری خودت رو تو  اینه گاز تماشا میکنی و حسابی مشغول شادی و خنده هستی   گاهی وقتا بوس میکنی خودت رو   گاهی وقتا دالی میکنی گاهی وقتا  نانای و بپر بپر میکنی و از دیدن خودت یا نمیدونم نینی که میبینی لذت میبری اینم عکسهات اینجا قصد گاز گرفتن عکاس رو داشتی اینجا هم پشیمونی از گاز گرفتن و داری دستم رو بوس میکنی فدات شم من اینجا هم خوشحالی که موضوع مسالمت امیز حل شده   دوستت دارم عزیزم ...
22 آبان 1391

دیدار با دوستان و میزبانی مبین جون

    توی ابان ماه رفتیم به دیدن دوستای مهربون و گلهای بهاریشون     ایندفعه میزبان کوچکمون مبین جون بود که خیییلی بخشنده و مهربون بود مثل هدی مامان مهربونش   هدی جون هم خودت هم گل بهاریت رو دوست دارم  ممنونم بابت همه چیز   چند تا از عکسها رو اینجا برات یادگاری میزارم  فرشته نازم   دیدن اینهمه فرشته اونم با میزبانهای مهربون خییلی لذت بخش بود  ممنونم هدی جون   ...
22 آبان 1391

خدایا شکرت

بالاخره چهارشنبه 4 ابان از راه رسید و ما 9 صبح رفتیم واسه واکسن 18 ماهگیت دیشبش از استرس خوابم نبرد و همش تو دلم اشوب بود انگار این حس به تو هم منتقل شده بود و همش بیدار میشدی و گریه میکردی  دیدیم اینطوری نمیشه چون عادت به زود بیدار شدن هم نداشتی اگه شب رو هم بد میخوابیدی حسابی فرداش کلافه میشدی پس اوردیمت تو تخت خودمون و اروم شدی و تا صبح خوابیدی   صبح قبل از رفتن قطره استامینوفن بهت دادیم و رفتیم مرکز بهداشت خلوت بود و زودی واکسنهات رو زدن   به دست چپ و پای چپ و قطره خوراکی خییلی کم گریه کردی و تا بغلت کردیم اروم شدی   یه 10 دقیقه اونجا صبر کردیم و اومدیم خونه   من که زودی تبت رو اندازه گرفتم ...
7 آبان 1391

شیرین عسل

این روزها مثل عسل برام شیرین شدی   دیگه داری ١٨ ماه رو هم تموم میکنی   وااای یکسال و نیم شد چقدر زود   خییلی زود    عکسهای موچولوییت رو که میبینم دلم ضعف میره دلم هنوز هیچی نشده براشون تنگ شده چه برسه ١٠ ساله بشی یا ٢٠ ساله واااااااااااای فکرش  رو هم نمیتونم بکنم   دلم میخواد از هر روزمون لذت ببریم از هر لحظش    خدایا یه ذره یواشتر توی یکی دو هفته اخیر حسابی میخوای پر حرفی کنی ولی به زبون خودت     میای و تند تند یه چیزایی میگی گاهی دستات رو میزاری پشت کمرت و تند تند میگی بیدی ایزی  بیذی بی...... وااای که خندم میگیره حسابی از اون حرف ز...
7 آبان 1391